X
تبلیغات
پژوهش و تحقیقات - بخشهایی از زندگی عمرو عاص

پژوهش و تحقیقات

انجام کارهای پژوهشی و تحقیقاتی و جمع آوری پژهش و تحقیقات مفید دیگران

بخشهایی از زندگی عمرو عاص

 

 

عمروبن العاص، از زیرکان مشهور عرب، فاتح مصر و از قبیله قریش. پدرش عاص بن وائل و مادرش نابغه نام داشت. از قبیله «بنی سهم» قریش و بسیار حیله گر بود. اوایل از مخالفین اسلام و از دشمنان سرسخت رسول خدا در مکه بود، برای آزار رسول خدا، اشعاری را سروده بود و کودکان مکه هنگامی که رسول الله را می دیدند، آن اشعار را بلند می خواندند و موجب ناراحتی و اذیت پیغمبر می شدند. از این رو رسول خدا چنین دعا فرمود: خداوندا! عمرو مرا هجو کرده ولی من شاعر نیستم و شاعری زیبنده من نیست تا پاسخش را بگویم بنا براین او را در مقابل هر یک حرف از حروف شعرش هزار بار لعنت کن.
زمانی که اولین مسلمانان برای فرار از آزار مشرکان به حبشه هجرت کردند، بزرگان قریش، عمروعاص را به سرپرستی گروهی به حبشه فرستادند تا از "نجاشی" پادشاه حبشه بخواهند که مسلمانان را تسلیم کند ولی نجاشی نپذیرفت و عمروعاص با همراهانش دست خالی برگشتند. عمرو عاص از کسانی بود که در مسجدالحرام، شکمبه شتری را بر سر رسول خدا انداختند. او اندکی قبل از فتح مکه، در سال هشتم هجری مسلمان شد و به این شرط که بدی های گذشته اش بخشیده شود، با رسول خدا بیعت کرد. پیامبر بعد از مسلمان شدنش فرماندهی سریه «ذات السلاسل» را به او داد و سپس برای جمع آوری زکات مردم عمان او را فرستاد. وی در آنجا بود تا خبر رحلت پیامبر را شنید به مدینه بازگشت.

نقش عمروعاص در دوران خلفا:

دوره ابوبکر

او در دوران خلافت ابوبکر و عمربن خطاب ، از نزدیکترین افراد به آنان بود. سال 12 ه . ق ابوبکر او را با سپاهی به فلسطین فرستاد. تصرف سرزمین غرب اردن، بدست او صورت گرفته و نیز در نبردهای اجنادین و یرموک و در فتح شام (دمشق) شرکت داشت.

دوره عمر

در دوران عمر، مدتی والی فلسطین شد و آنگاه مأمور فتح مصر به دستور عمر گشت. بنابر بعضی منابع، او به مسئولیت خودش و با فکر زیرکانه اش، با سپاهیان خود، به این کار اقدام کرد. بهر حال در سال 19 ه . ق یونانیان، در سال 20 بابلی ها و در سال 21 ه . ق اسکندریه تسخیر شد. عمروعاص خودش حاکم آنجا شد و دستگاه قضایی را تأسیس کرد و از این رو شهرت عمده او ناشی از فتح این سرزمین (مصر) شد. شهر مصر از سال چهارم، به نام قاهره شد. او تا چند سال بعد از مرگ عمر هم، در همان حاکمیت مصر بود.

دوره عثمان

زمانی که عثمان به خلافت رسید، عبدالله بن سعد را به جای عمروعاص حاکم مصر کرد و او را عزل نمود. از آن موقع به بعد، عمروعاص از منتقدان عثمان شد و باطناً مخالفین او را تحریک می کرد، او به فلسطین برگشت و کمتر به مدینه می آمد.

دوران امیرالمؤمنین علی علیه السلام

بعد از قتل عثمان به معاویه پیوست و همه کاره دستگاه معاویه شد. او با نیرنگ های سیاسی خود، موجبات تحکیم خلافت معاویه و تزلزل موقعیت علی بن ابیطالب را فراهم کرد. معاویه که سالهای طولانی در شام و فلسطین حکومت می کرد، تمام مردم آنجا را با تدبیر خود و بذل و بخشش مال، به خود جلب کرده بود و حتی مخفیانه به جلب یاران علی علیه السلام پرداخت. از این رو در خصوص جنگ صفین، پس از کشته شدن جمعی از بزرگان عرب از هر دو طرف، زمانی که نزدیک بود جنگ به نفع علی علیه السلام تمام شود، عمروعاص حیله ای کرد و دستور داد که قرآن ها را بر سر نیزه ها کنند. این نیرنگ سبب شد که جنگ بی نتیجه ماند. کار به حکمیت کشید. ابوموسی اشعری با تحمیل خوارج و شورشیان صفین، حکم از طرف علی؛ و عمروعاص، حکم از طرف معاویه شدند.
اول ابوموسی علی علیه السلام و معاویه را از خلافت خلع کرد، ولی عمروعاص، معاویه را به خلافت برگزید. ابوموسی به شدت از عمروعاص خشمگین و او را دشنام می داد، لذا حکمیت نیز نتیجه ای نداد. فقط موقعیت معاویه مستحکم تر و موقعیت امیرالمؤمنین با دو دستگی که در میان پیروانش افتاد، ضعیف تر شد.

دوران معاویه

یکسال بعد، معاویه عمروعاص را به مصر فرستاد. او محمدبن ابی بکر را که والی مصر بود، کشت و خود حاکم آنجا شد. از این خبر، امیرالمؤمنین به شدت ناراحت و غمگین شدند ولی معاویه و یارانش آنقدر خوشحال شده كه شادی کردند. عمروعاص تا زمان مرگش در حاکمیت مصر از طرف معاویه باقی بود.

عمروعاص در کلام امیرالمؤمنین علی علیه السلام

حضرت علی علیه السلام او را دشمن می دانند و او را محارب اسلام و نسبت به رسول خدا، از دشمنان سرکش می دانند و می فرمایند: اهل جفا که از روی اکراه اسلام آوردند، دشمنان سنت و قرآن و اهل بدعتها بودند، آن چنان کسانی که مردم از شر آنها پرهیز می کردند و آنها بندگان دنیا و رشوه خوار بودند. به من رسیده که پسر نابغه (عمرو عاص) با معاویه به شرطی که مملکت مصر را که بزرگتر از شام بود، به او بدهد، بیعت کرد! خوار باد دست این فروشنده که دین خود را به دنیا فروخت و خوار باد امانت این خریدار که با مال مسلمانان فاسق غداری را یاری کرد
عمرو عاص در سال 40 هـ . ق سحرگاه روز 19 رمضان تصادفاً از کشته شدن به دست (عمروبن بکر) هم پیمان ابن ملجم مرادی مصون ماند. چون در آن روز مریض بود و برای نماز به مسجد نرفت و به جای خود "خارجة بن حذافه" را فرستاد و خارجه مجروح شد. عمرو عاص سرانجام در سال 43 هجری درگذشت.

-------------------------------------
نامه عمر به عمر عاص
 
 از بنده خدا عمر، امیرمومنان، به عمروعاص. سلام بر تو ای عمرو، به جان خودم سوگند که اگر من و همراهانم از گرسنگی بمیریم، تو و همراهانت که سیر هستید هیچ نگران ما نمی شوید. چرا غنیمت نمی فرستی! بداد برس، بداد برس، بداد برس!»

و عمرو عاص در پاسخ چنین نوشت:

«به بنده خدا امیرمومنان از بنده خدا عمروعاص: و اما بعد، لبیک لبیک، کاروانی از خواربار برایت فرستادم که آغازش نزد تو و پایانش نزد من است!!.»
 
اما تو ای ابن نابغه (عمروعاص)! پنج نفر از مردان قریش ادعای پدری ترا دارند و درمیان این پنج نفر، آنکس که نژادش از همه پست تر و جایگاه اجتماعیش از همه فرومایه تر بود بر سایرین پیروز گردید و ترا بخود نسبت داد. بدینگونه تو بر بستری مشترک بدنیا آمده ای. پدر تو (عاص) همان کسی است که صریحا خود را دشمن رسول الله (ص) خواند و حضرت را ابتر نامید. آنگاه آیه نازل شد که:
ان شانئک هوالابتر
همانا دشمن و بدخواه تو (ای رسول گرامی) بی دودمان است.
خود تو در تمام جنگها رویارویبا رسول الله(ص) جنگیده ای، در مکه او را آزرده ای، به وی سخنان زشت گفته و بر او نیرنگ زده ای. تو از سرسخت ترین مردمی بودی که حضرتش را در مکه دروغگو خواندند و با وی دشمنی ورزیدند. تو همانکسی هستی که برای باز گرداندن جعفر طیار و همراهانش از حبشه بهنزد نجاشی رفتی و چون نجاشی خواسته تو را به جا نیاورد و خدای یگانه تو را نا امید باز گرداند, از دوست همراه خود عماره بن ولید نزد نجاشی بد گویی کردی و روابط پنهانی ویرا با کنیز جبشی بر ملا ساختی, ولی نجاشی هر دوی شما را رسوا نمود.
تو در زمان جاهلیت و در دوره اسلام با بنی هاشم دشمنی داشته ای و پیامبر خدا را در شعری هفتاد بیتی هجو کرده ای که پیامبر در این باره فرمود: «خدایا من شعر نمی گویم و شعر گفتن برای من سزاوار نیست. بارالها بر او به ازای هر حرف از این اشعار هزار بار لعنت فرما.»
اما آنچه را که درباره عثمان گفتی. تو کسی هستی که برای عثمان در این دنیا آتش برافروختی و خود به فلسطین گریختی. آنگاه چون خبر کشته شدنش را دریافت داشتی, گفتی: من ابوعبدالله هستم که چون زخمی را بیابم, با انگشتم آنرا می شکافم و بخون می آورم. سپس به معاویه پیوستی و دینت را بدنیایت فروختی. آری ما نه ترا درباره کینه توزیت سرزنش می کنیم و نه درباره دوستیت مواخذه می نماییم, اما بخدا قسم تو نه عثمان را از روی دوستی یاری کرده ای و نه هنگامی که مظلومانه کشته شد, بخاطر او خشمگین شدی.
وای بر تو ای پسر عاص! آیا شعری را که در موقع حرکت بسوی نجاشی سروده ای, فراموش کرده ای؟ همان شعری را می گویم که در آن از بنی هاشم بدگویی نمودی و گفتی:
«دخترم پیوسته می پرسد بکجا می روی و چرا مقصدت معلوم نیست؟ به او گفتم: مرا واگذار که من می خواهم برای بدگویی از جعفربن ابیطالب نزد نجاشی بروم و در حضور وی به جعفر و گروهی که با او همراهند ناسزا گویم. منظورم احمد (پیامبر اسلام) است که می خواهم نزد نجاشی از وی بزشتی یاد کنم... من از بنی هاشم دست بر نمی دارم و تا بتوانم در پنهان و آشکار با آنان می ستیزم...»

----------------------------------------
 
عمروعاص و ابوموسى در دومة الجندل
نماینده على علیه السلام و معاویه در دومة الجندل حاضر شدند، عمروعاص قبل از ابوموسى به آنجا رسید، وقتى ابوموسى با همراهیان به دومة الجندل رسید، عمروعاص به استقبال او آمد و او را سلام خوش آمد گفت .
ابوموسى نیز او را به سینه خویش چسباند و مصافحه كرد سپس ‍ عمروعاص او را نزد خود نشانید ساعتى به تعارف و عیش پرداخته با هم طعام خوردند.
بعد از آن هر روز ساعت ها با هم مى نشستند و بحث و گفت و گو مى كردند. و روزهاى طولانى به این نحو سپرى كردند، به گونه اى كه یاران امیرالمؤ منین علیه السلام نگران قضیه شدند، تا این كه عدى بن حاتم طائى گفت : اى عمرو! تو مرد مورد اعتماد نیستى و ابوموسى نیز مردى ضعیف و كم خرد است .
عمروعاص گفت : اى عدى تو را دخالتى در این كار نیست .
بر اثر طولانى شدن مدت حكمیت ، بر زبان ها افتاد كه عمروعاص ، ابوموسى را فریب مى دهد تا مولاى خود على بن ابى طالب را خلع كند و جمعى دیگر به گوش معاویه رساندند مه عمروعاص خلافت را براى خود مى خواهد، معاویه دلتنگ شد، مغیرة بن شعبه را به نزد عمروعاص فرستاد، مغیره در دومة الجندل بر عمروعاص وارد شد و ساعتى به مباحثه و گفت و گو نشستند سپس با ابوموسى ملاقات كرده ، سخن گفتند.
مغیره به نزد معاویه رفت و گفت : هر دو را دیدم و سخنان آنان را شنیدم ، اما در كار ابوموسى شك ندارم كه او على بن ابى طالب علیه السلام را از خلافت خلع مى كند، و لیكن از عمروعاص سخنى شنیدم كه اراده كارى دارد.
معاویه با شنیدن سخن مغیره غمناك شد، شعرى به این مضمون گفت و براى عمروعاص فرستاد:
سخنهایى از تو شنیدم اما باور ندارم و یقین مى دانم كه رضاى من را نگاه مى دارى و هرگز حق ما را فراموش نمى كنى .
به جهت طولانى شدن مدت ، مردم به عمروعاص و ابوموسى اعتراض ‍ كرده ، و فریاد برآوردند: اى ابوموسى و عمروعاص : زمان به دراز كشید شما هنوز حكمى نكردید، مى ترسیم مدت یك سال تمام شود و شما كارى نكنید و دوباره جنگ آغاز شود.
عمروعاص با شنیدن این سخنان به نزد ابوموسى رفت و گفت : اى ابوموسى ! اهل عراق در طلب خون عثمان كمتر از اهل شما نیستند، شرف معاویه و حال او را در بنى امیه مى دانى ، در این كار چه اندیشه و نظرى دارى بیان كن .
ابوموسى گفت : اگر در روز قتل عثمان در مدینه حاضر بودم . حتما او را بارى مى دادم ، اما معاویه در بنى امیه شریف تر از على بن ابى طالب علیه السلام در بین بنى هاشم نیست .
عمروعاص گفت :
راست مى گویى ، ولى تو نسبت به على بن ابى طالب علیه السلام از من به معاویه ناصح تر نیستى ، اما اگر كسى بگوید معاویه از طلقاست و پدر او سر كرده جنگ احزاب بود، راست گفته است ، و همچنین اگر كسى بگوید على علیه السلام كشتگان عثمان را در كنار خویش نگه داشته و انصار عثمان را در جنگ جمل كشته ، راست گفته است .
اى ابوموسى ! پیشنهاد دارم و مصلحتى اندیشیدم كه صلاح مسلمانان در آن است ، من معاویه را از خلافت خلع مى كنم و تو هم على بن ابى طالب را از خلافت بر كنار كن ، تا خلافت را به عبدالله بن عمر خطاب كه مردى عابد و زاهد است و به جنگ و خونریزى رغبت ندارد واگذار كنیم .
ابوموسى گفت : پیشنهاد نیكو و راءى پسندیده اى است .
عمروعاص گفت : چه روز این داورى را اعلام كنیم .
ابوموسى گفت : فردا روز دوشنبه است ، دوشنبه روز مباركى است . مردم را جمع كنیم و بعد از خطبه این تصمیم را اعلام داریم .
-------------------------------------------------------
ماجراى ترور عمروعاص

عمروعاص پس از شنیدن توطئه قتل و ترس از کشته شدن ، چند روز به اقامه نماز جماعت نرفت . صبح روز ۱۷ رمضان فرا رسید، عمروعاص ‍ وانمود کرد که بعلت دل درد نمى تواند به نماز برود، از این رو شخصى به نام ((خارجه بن ابى حبیبه ))(۱) را که رئیس ماءمورین شهر بود و هیچ اطلاعى از دسیسه قتل نداشت ، به جاى خود به مسجد فرستاد.

خارجه بن ابى حبیبه در محل اقامه نماز ایستاد، قاتل که از قبل در جاى خود قرار گرفته بود و به خیال اینکه عمروعاص به نماز ایستاده است بدون تاءخیر شمشیر را کشیده و با یک ضربت او را از پاى درآورد. ماءمورین عمروعاص فورا بر سر او ریخته ، و دست بسته او را پیش امیر بردند. عمروعاص با دیدن او فریادى کشید و گفت : واى بر تو، چرا فرمانده نیروهایم را کشتى ؟ تو ((خارجه بن ابى حبیبه )) را کشتى ؟ اما آن مرد بدون ترس ‍ و وحشت و با خونسردى گفت : بخدا قسم من فکر مى کردم تو را کشته ام ؟ عمروعاص فریاد زد و گفت : تو مى خواستى مرا بکشى اما خدا نخواست و ((خارجه بن ابى حبیبه )) کشته شد. اما بگو ببینم تو کیستى ؟ آن مرد گفت : من عمر بن بکر هستم . عمروعاص گفت : از کدام قبیله هستى ؟ گفت : از بنى تمیم . آنگاه عمروعاص دستور داد فورا او را به قتل برسانند.
اما خوله در آن شب خواب و قرار نداشت ، او منتظر خبر تازه اى بود که باید فردا آن را مى شنید. صبح روز بعد داد و فریادهاى در شهر شنیده شد، پدرش به خانه آمد و سراسیمه به سوى خوله رفت و گفت : دخترم ! حرفهاى عبدالله درست بود و پس از بیان ماجراى قتل گفت : حالا تو باید خود را براى ازدواج با عبدالله آماده کنى .
خوله با شنیدن این خبر، خود را در بن بست عجیبى دید، او خیلى ناراحت بود و نمى دانست چه کند، از این رو خود را سرزنش مى کرد که چرا زودتر از خانه پدرش فرار نکرده است ، اما به علاقه سعید به خودش یقین نداشت زیرا وقتیکه سعید او را در فسطاط ملاقات کرده بود، هیچ ابراز علاقه و محبتى به خوله نکرده بود. از طرفى هم نگران کوفه بود که بر سر على علیه السّلام چه آمده است ، آیا ابن ملجم موفق به این کار شده است یا نه ؟ آیا امیرالمؤ منین علیه السّلام نیز مثل عمروعاص نجات پیدا کرده و یا اینکه شهید شده است ؟ تنها کسى که او را از این بن بست خارج مى کرد غلامش بود، که منتظر بود هر چه زودتر بیاد و اخبار صحیح را براى او نقل کند.
-------------------
۱- تاریخ یعقوبى نام این شخص را ((خارجه بن حنیفه (خوافه ) ))معرفى مى کند.
---------
مؤ لف : جرجى زیدان

-------------

عمروعاص رسوا می شود

از ابن عبّاس نقل است که می گفت: یکی از روزهای جنگ صفّین بود که عمروعاص به مقابله علی علیه السلام رفت به امید آن که بتواند او را غافلگیر کند و بکشد. علی علیه السلام بر او حمله کرد و همین که می خواست او را فرو گیرد عمرو خود را از اسبش بر زمین افکند و دامن لباس خود را بر افراشت تا آنجا که عورتش از پشت آشکار شد. علی علیه السلام روی از او برگرداند و عمروعاص در حالی که زخمی و چهره اش خاک آلود شده بود برخاست، پیاده گریخت و خود را در پناه صف های سپاهیان خویش قرار داد. عراقیان فریاد برآوردند: که یا امیرالمؤمنین آن مرد گریخت، فرمود: آیا دانستید که بود؟ گفتند: نه. گفت: عمروعاص بود که عورت خود را به من نمایاند و من روی

[165]

از او برگرداندم.

چون عمروعاص پیش معاویه برگشت، معاویه از او پرسید اباعبداللّه چه کردی؟ گفت: علی مرا دید و بر خاک افکند. معاویه گفت: برو خدا را شکر کن و از عورت خود سپاسگزار باش که تو را نجات داد. به خدا سوگند که اگر تو او را آن چنان که باید می شناختی هرگز به نبرد او نمی رفتی و معاویه در این باره ابیاتی سرود که ترجمه آن چنین می شود:

«ای پناه بر خدا از لغزش های عمرو که مرا در مورد این که مبارزه تن به تن با علی را رها کردم سرزنش می کند. این مرد وائلی - عمروعاص - با ابوالحسن علی رویاروی شد و به زبونی در افتاد و اگر عورت خویش را برهنه نکرده بود چنگال های آن شاهین جانش را در ربوده بود...».

عمروعاص خشمگین شد و گفت: چه اندازه این موضوعِ علی ابوتراب را در مورد من بزرگ می کنی؟ مگر غیر از این است که من مردی هستم که با پسر عموی خویش رویاروی شده ام و او مرا بر زمین افکنده است!؟

آیا خیال می کنی که آسمان برای این کار خون می بارد!؟

معاویه گفت: نه، ولی این کار رسوایی تو را در پی داشت.(94)

پس از گذشت روزگاری روزی معاویه عمروعاص را دید و خندید.

عمروعاص گفت: ای امیرمؤمنان! خداوند لبت را همیشه خندان بدارد! از چه چیزی خندیدی؟ معاویه پاسخ داد: از حضور ذهن تو در آشکار ساختن عورت خودت در جنگ با پسر ابوطالب می خندم. به خدا سوگند علی را بزرگوار و بسیار بخشاینده یافتی که اگر می خواست به راحتی می توانست تو را بکشد.

عمروعاص هم خاموش ننشست و به معاویه گفت: ای امیرمؤمنان! به

[166]

خدا سوگند من آن هنگام که علی تو را به جنگ تن به تن دعوت کرد بر جانب راست تو بودم که دیدم چشم هایت از ترس مرگ کژ شد و نفس در سینه ات به بند آمد و کارهایی از تو سر زد که نمی خواهم برای تو بازگویم، بنابراین یا بر خویشتن بخند و یا دست از خندیدن بردار!(95)

94 . وقعة صفّین / 406 - 408 و 422؛ جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، 4/44.

95 . همان، 3/243 در باب اخبار ترسویان و برخی از داستانهای لطیف ایشان

-------

معاويه عمروعاص را به كمك مى طلبد
چون شب شد معاويه بسيار مغموم بود زيرا كه از على (ع ) بسيار مى ترسيد لذا با كسانى كه اعتماد داشت مشورت نمود. عتبة بن ابى سفيان گفت الآن كمك عمروبن عاص ضرورى است پس او را طلب كن تا تو را كمك كند و دين او را به قيمت گران از وى بخر. پس معاويه جرير را نگه داشت و نامه اى به عمروعاص نوشت و او طلب كرد و چون نامه معاويه به عمروعاص رسيد با دو پسر خود عبداللّه و محمد مشورت كرد. عبداللّه رفتن پدر را به شام مقرون به صلاح نديد ولى محمد پسنديد. عمروعاص گفت اى عبداللّه
اما انت امرتنى بما هو خير لى فى دينى و اما انت يا محمد فامرتنى بما هو خير لى فى دنياى
اى عبداللّه تو مرا امر نمودى به چيزى كه صلاح دين من در آن بود و اى محمد تو مرا امر نمودى به چيزى كه خير دنياى من در آن است . و من خود هم فكرى دارم . و عمرو را غلامى بود به اسم مروان كه بسيار زيرك و صاحب عقل بود. عمرو شب او را طلبيد و گفت شتر را باز كن و چون بار كرد گفت بار را فرود آور. غلام گفت گويا خُرف شده اى و عقل را از دست داده اى و اگر غلط نكنم دنيا و آخرت در دل تو به جدال مشغولند و تو مى گويى كه على آخرت است و معاويه دنيا و تو در ميان اين دو سرگردانى كه كدام يك را قبول كنى . عمرو گفت :
واللّه ما اخطاءت فماترى
به خدا قسم كه درست يافته اى اكنون بگو اى مروان راءى تو در اين باب چيست ؟ مروان كه غلامى بيش نبود گفت راءى من اين است كه يا در خانه خود قرارگيرى و يا به نزد على (ع ) روى زيرا كه در آخرت عوض دنيا موجود است ولى در دنيا عوض ‍ آخرت يافت نمى شود. پس عمروعاص تصميم گرفت كه به شام برود لذا بار كرد و به شام نزد معاويه رفت و معاويه را در بغل گرفت و ظاهرا مهربانى كرد و هر يك به يكديگر مكر مى كردند. پس معاويه گفت اى عمرو واللّه امور مشكلى رخ داده است كه سرگردان شدم . عمرو گفت آن امور چيست ؟ معاويه گفت اول آنكه محمد بن ابى حذيفه زندان مصر را شكستند و با اصحاب خود فرار كردند و اين خود فتنه بزرگى است . دوم اينكه پادشاه روم لشگر جمع كرده به عزم تسخير شام و اراده شام دارد. امر سوم اينكه على بن ابيطالب وارد كوفه شده است و عزم آمدن به شام نموده است . عمروعاص گفت اينها عظيم نيست ، اما حلّ مشكل اول به اين است كه محمد بن ابى حذيفه مردى است كه با چند نفر بيرون آمده حال جمعيتى از سواران را بفرست تا آنان را به قتل برسانند. و مشكل دوم را اينگونه حل كن كه براى قيصر روم غلام و كنيز بسيار با طلا و نقره فراوان بفرست و از او خواهش كن كه مصالحه نمايد و قيصر زود قبول خواهد كرد. اما مشكل سوم هم به آسانى حل خواهد شد به اينكه اى معاويه به خدا قسم كه هيچ كس از عرب و عجم حتى كودكان و سفيهان و زنان ، تو را با على در هيچ چيز مساوى نمى دانند مثل علم و در حلم و شجاعت و سخاوت و قرابت با رسول خدا(ص ) و هيچ يك از قريش مانند او نيستند. كجا براى تو اين سابقه در اسلام وجود دارد و همين طور محبّت او با رسول خدا و علم و فقه او. به خداقسم اى معاويه او از جانب پروردگار تاءييد شده است و او صاحب امر خليفه و وصىّ خدا است و در مخالفت او مشكل عظيمى رخ خواهد داد. معاويه گفت راست مى گويى و ليكن من با على جنگ مى كنم به همين بهانه كه در دست است كه طلب خون عثمان كنيم . عمروعاص خنديد و به معاويه گفت واعجباه از تو، چون اگر تمام عالم سخن از عثمان گويند من و تو بايد اسم او را يادآور نشويم و در هر مجلسى كه نام عثمان ذكر شود گريزان باشيم . اما تو اى معاويه عثمان از تو طلب يارى كرد در وقتى كه محاصر شده بود و من نيز عثمان را رها كردم و به فلسطين رفتم لذا از من تقاضاى كمك نكن . معاويه گفت مرا وامگذار و يارى كن كه من به كمك تو محتاجم و هر چه عوض مى خواهى به تو مى دهم ، عمروعاص گفت : توقع من آن است كه ولايت مصر و حكومت آنرا به من دهى . معاويه اول قبول نكرد و چون شب شد گفت :
يا عمرو الم تعلم ان مصر مثل العراق
اى عمرو مگر نمى دانى كه مصر همانند عراق است و عظيم و آباد است عمرو عاص ‍ جواب داد كه آخرت عظيم تر از مصر است و بهشت آبادتر از آن است . پس معاويه خنديد و گوش عمرو را به دندان گرفت و قبول كرد. عمرو عاص پسر عمويى داشت كه بسيار زيرك بود آن جوان از شادى عمرو تعجب كرد و گفت چه شد كه عقل را از دست دادى كه دين خود را داده و دنياى ديگران را درست كرده اى اى ابله آيا چنين مى دانى كه اهل مصرى كه كشندگان عثمان هستند مصر را به معاويه واگذار كنند و على (ع ) زنده باشد و بر فرض كه به معاويه برسد به تو مى دهد؟ عمرو گفت اى پسر عم ، امر در دست خدا است نه در دست على و نه در دست معاويه . آن جوان شعرى در مذمّت معاويه و عمرو گفت و اين خبر به معاويه رسيد و ناراحت شد ولى آن جوان گريخت و به خدمت على (ع ) آمد و تمام قضايايى كه بين معاويه و عمرو اتفاق افتاد بازگو كرد. حضرت تبسم فرمودند و با آن جوان با كمال مهربانى برخورد نمودند. و چون نام اين دو شقى مطرح شد مناسب است كه پيرامون اصل و نسب آنان مطالبى را بازگو كنيم . صاحب كشّاف در ربيع الابرار و در كاشف الحق نيز آورده است كه زنى به نام نابغه مادر عمروعاص كنيزى بود از عبريان كه عبداللّه بن جزعان او را خريد و چون ديد اين زن زناكار است او را آزاد كرد. ابولهب و اميّه و هشام بن مغيره و ابوسفيان و عامر بن وابل در يك روز وقت زوال ظهر با وى زنا كردند و آن ملعونه حامله شد كه عمروعاص از او متولد شد هر يك از آن پنج نفر ادعا كردند كه اين فرزند از من است و چون اخراجات مدت حمل او و وضع حمل او را عاص كشيده و شاهد بود لذا نابغه زانيه گفت اين پسر از عاص است ، به خاطر همين ابوسفيان يك روزى روى نحس خود را به عمروعاص كرد و اين شعر را خواند:
ابوك ابوسفيان لا شك قد بدت
فيك منه بينات الشمائل
يعنى اين عمرو مادرت تو را به عاص نسبت داد امابى شك پدرت ابوسفيان است كه شكل و شمايل تو به او بيشتر است . و اما نسب ملعون نيز به عمرو شباهت دارد و اگر آن چهار نفر همان چهار نفرى بودند كه با نابغه زنا كرده بودند مى گفتيم كه محبت برادرى عمروعاص را بر اين داشت كه يارى معاويه كند و آن چهار نفرى كه با هنده زنا كردند يكى عمرو بن مسافر بود و عمارة بن وليد و صياح و بعد عتبه پدرش او را به ابوسفيان تزويج كرد و چون به خانه ابوسفيان آمد بعد از سه ماه زندگى ، معاويه متولّد شد و هند به ابوسفيان گفت ولى ابوسفيان بخاطر اموالى كه عتبه داشت ساكت شد. لذا معاويه هم مانند عمرو زنا زاده است . راوى مى گويد كه مروان از واقعه عمروعاص غضبناك شد و به معاويه گفت :
ما بالى لا اشترى كما اشترى عمرو
چرا دين مرا نمى خرى همچنان كه دين عمرو را خريدى ؟ معاويه گفت كه ما مردم و دين ايشان را براى تو مى خريم و چون معاويه مصر را به عمرو داد و آن شب به صبح رسيد باز معاويه از عمرو پرسيد كه راءى تو چيست ؟ گفت همان راءى اول كه روز گذشته به تو گفتم ، پس معاويه راءى او را پسنديد و مالك بن هبير هرا فرستاد تا محمدبن ابى حذيفه و يارانش كه از زندان گريخته بودند را به قتل رسانيد و هدايا و كنيزكان براى قيصر روم فرستاد و با او صلح كرد. معاويه از عمرو پرسد كه درباه على چه اراده دارى ؟ گفت ردّ بيعت و شكستن آن امرى است عظيم . اى معاويه قاصدى بفرست تا رئيس اهل شام به نام شرجيل بن سميط كندى را بياورند كه او با جرير دشمن است و جمعى از معتمدان خود را وادار كن كه در ميان مردم شايعه كنند كه على قاتل عثمان است و او را كشته است اينست آن كلمه اى كه باعث تجمع اهل شام به نفع تو مى شود و مردم را از اطراف على دور مى سازد. در آن وقت شرجيل در حمص بود پس او را طلبيد و معاويه آنچه عمرو عاص گفته بود عمل كرد و چون شرجيل وارد شام شد مردم او را تعظيم كردند و چون وارد مجلس معاويه شد، معاويه برخاست و گفت :
يا شرجيل ان جرير بن عبداللّه يدعونا الى بيعة على بن ابى طالب و على خير الناس لولا انه قتل عثمان .
اى شرجيل ، جريربن عبداللّه ما را به بيعت با على بن ابى طالب مى خواند و اگر على بن ابى طالب عثمان را نكشته بود از بهترين مردم بود و من تحمل كردم تا تو را ملاقات كنم و راءى تو را بدانم و من به آنچه را كه اهل شام راضى هستند راضى خواهم بود. شرجيل گفت من بيرون مى روم تا فكرى دراين باب كنم . پس معاويه جمعى از رؤ ساى شام كه در نزد شرجيل مطمئن بودند به نزد شرجيل فرستاد و همه اينها گفتند كه على بن ابى طالب عثمان را كشته است پس شرجيل غضبناك به نزد معاويه آمد و گفت : تمام مردم مى گويند كه على عثمان را كشته است اى معاويه اگر تو باعلى بيعت كنى به خدا قسم يا تو را مى كشم و يا از شام بيرون مى كنم معاويه گفت من هرگز با شما مخالفت نمى كنم . شرجيل گفت اى معاويه اول تو جرير را به سوى على برگردان ، معاويه دانست كه شرجيل عزم جنگ نموده است و اهل شام تمام با شرجيل خواهند بود. ماندن جرير قاصد امام (ع ) در شام طولانى شد لذا حضرت نامه اى براى او فرستاد كه جواب صريح را از معاويه بگير و او را مخيّر كن ميان جنگ و صلح . جرير از معاويه تقاضاى جواب نمود و اين زمانى بود كه مردم با معاويه بيعت كرده بودند. معاويه نامه اى بدين مضمون نوشت .بسم اللّه الرحمن الرحيم اما بعد به جان خودم قسم كه اگر تو مردم را بر عثمان نشورانده بودى و دخالت در خون عثمان نمى كردى هر آينه تو هم مثل ابوبكر و عمرو عثمان بودى وليكن تو مردم را بر او شوراندى و مردم تو را اطاعت كردند تا آنكه عثمان كشته شد
و قد ابى اهل الشام الا قتالك حتى تدفع اليهم قتلة عثمان فان فعلت فانت اولى بالخلافة .
و ابا كردند اهل شام مگر جنگ با تو را تا اينكه قاتلان عثمان را به اهل شام تحويل دهى پس اگر اين كار را انجام دادى تو اولايى به خلافت از ديگران .
به جان خودم كه حجت تو بر من مثل حجت تو بر طلحه و زبير نيست زيرا كه آن دو نفر با تو بيعت كردند و من بيعت نكردم و حجت تو بر اهل شام مثل حجت تو بر اهل بصره نيست چون اهل بصره اطاعت كردند و اهل شام اطاعت شما نكردند اما شرف و بزرگوارى و عظمت و قرابت تو به رسول خدا و منزلت تو را من منكر نيستم و در آخر نامه اين بيت شعر را نوشت :
ارى الشام يكره اهل العراق
و اهل العراق لها كاره
يعنى اهل شام با اهل عراق خوش بين نيستند و اهل عراق هم ، اهل شام را كراهت دارند. جرير قاصد على (ع ) از اهل شام و معاويه ماءيوس شد و به جانب كوفه آمد و مردم درباره جرير سخن هاى مختلف سخن گفتند و گمانهاى بد بردند خصوصا مالك اشتر عرض كرد يا على من از همان روز اول گفتم كه اين مرد دشمن است و به جرير دشنام داد و گفت به خدا قسم سزاوار نيست كه تو بر روى زمين راه بروى و زنده باشى و تو به نزد اهل شام نرفتى مگر آنكه منتى برايشان گذارى و تو از ايشانى و تو معاويه را سست كردى و خودت را پيش او عزيز كردى و اگر من مى رفتم همان روز اول جواب نامه را از او مى گرفتم . جرير گفت اگر تو به نزد معاويه مى رفتى تو را مى كشتند و او را به عمرو و ذوالكلاع و حو شب ترسانيد و گفت تو را از كشندگان عثمان مى دانند و اگر راست مى گويى الآن به شام برو. مالك گفت حال كه مرا ضايع كردى ، اى جرير به خدا قسم حضرت سخن مرا مى شنيد و مرا مرخص مى كرد تو و امثال تو را در زندان حبس مى كردم تا اينكه مسائل روشن شود و چون جرير اين سخنان را شنيد شبانه به جانب قرقيب فرار كرد و گروهى از قبيله قيس به او ملحق شدند. پس از گريختن جرير، معاويه اقدام به فرستادن شرجيل به شهرها كرد تا مردم را جمع كند و دعوت به محاربة با على (ع ) نمايد. آن ملعون اول به شهر حمص ‍ رفت و همه مردم شهر را اغوا كرد و مردم هم اجابت كردند اگرچه بعضى مخالفت كردند همانند عبّاد و نسّاك كه جواب او را دادند به اينكه خانه ها و مساجد ما قبرهاى ما است وتو داناترى به آنچه خود مى كنى . شرجيل درتمام شهرهاى شام گرديد و همه را حركت داد و به هر قوم كه مى رسيد با او همراه مى شدند و معاويه هم نامه ها براى اهل مكه و مدينه نوشت و واقعه عثمان را براى آنان نوشت و از ايشان طلب يارى و كمك كرد. ولى آنها جواب دادند كه شما راه را گم كرده ايد و شما را به خلافت و مشورت چه كار اى معاويه تو خودسر و مغرورى و تو اى عمروعاص با ظن و گمان كار مى كنى ، ما را از زحمت مدهيد كه شما را در اين بلاد مقدس معيّن و ياورى نيست .
سعد و قّاص پدر عمر سعد در جواب نامه نوشت كه اى معاويه بدان كه خلافت بايد در اهل شورا باشد و تو از اهل شورا نيستى و ما چند نفر كه از اهل شورا باقى مانده ايم ملاحظه كرديم ديديم كه على بن ابيطالب از همه افضل واعلم است زيرا كه آنچه در ما بود در على بود و آنچه در على بود در ما نبود لذا او را اختيار كرديم و اگر طلحه و زبير در خانه خود نشسته بودند بهتر بود. و خداوند از گناه عايشه درگذرد.
و همين طور محمدبن مُسلمه كه از اكابر مدينه بود در جواب معاويه نوشت بخداى خودم قسم اى معاويه تو طلب خون عثمان نمى كنى و ولىّ خون او نيستى و از روى مكر و حيله ، عثمان را دست آويز طلب دنياى خود كرده اى و از هواهاى نفسانى خودت پيروى مى كنى .
تو آن كسى هستى كه وقتى عثمان زنده بود او را رها كردى حال كه مرده است مى خواهى او را يارى كنى . و از آن بلاد كسى به يارى معاويه نيامدند و همگى او را لعنت مى كردند. موافق بعضى از روايات در آن وقت عبداللّه بن عمربن الخطّاب به شام نزد معاويه رفت و چون وارد شام شد معاويه او را گرامى داشت و پيغام به عمروبن عاص داد
يا عمرو ان اللّه احيى لك عمر بن الخطاب الشام بقدوم عبداللّه بن عمر
خداوند عمربن الخّطاب را زنده كره است و به سبب آمدن پسرش در نزدنقلوب اهل شام نورى خواهد رسيد و راء يمن اين است كه عبداللّه بن عمر به منبر برود و شهادت دهد كه على بن ابيطالب ، عثمان را كشته است و او را بدگويى كند و عدوات اهل شام را نسبت به على بيشتر كند. عمرو گفت حرف و نظر خوبى است پس ‍ معاويه عبداللّه راطلبيد و گفت اى پسر برادر، پدر با تو است و پدر تو خليفه رسول خدا بوده در روز جمعه بر منبر بالا برو و به على بن ابيطالب ناسزا بگو و شهادت بده كه على عثمان را كشته است . عبداللّه در جواب معاويه گفت معاذاللّه كه من به على دشنام بدهم زيرا پدر او ابوطالب بوده و مادرش فاطمه بنت اسد بود و در حسب و نسب و فضل او شكى نيست و تو هم به فضل و كمال و شجاعت و عبادت او مطّلعى . اى معاويه مرا رسول مكن ولى بخاطر خوشنودى تو قتل عثمان را به گردن على مى گذارم و چون روز جمعه شد اهل شام جمع شدند و عبداللّه بن عمر بالاى منبر رفت و از هر درى سخن گفت مگر در رابطه با على و قتل عثمان كه چيزى اظهار نكرد. معاويه از روى غضب به او نگاه كرد، عبداللّه بن عمر متغيّر شد و گفت
كيف اشهد على رجل لم يقتل عثمان و ان عزمت ان الناس محتملوها عنى
اى معاويه چگونه شهادت دهم بر مردى كه عثمان را نكشته است اگر چه مى دانم كه اين جاهلان از من قبول مى كنند. پس معاويه او را سرزنش كرد و از خود دور كرد و او شعرى در مدح عثمان و تحسين طلحه و زبير گفت و معاويه از او راضى شد و خود عمروعاس لعين بر منبر رفت و خطبه خواند و دروغ برپيغمبر بست و مردم شام را گمراه كرد. يك روز ديگر بالاى منبر رفت و گفت : اءيها الناس روزى به رسول خدا گفتم
اى الناس احب اليك قال عايشه قلت من الرجال قال ابوها
كدام يك از مردم در نزد تو محبوب تر است ؟ گفت عايشه .گفتم از مردان ؟ گفت پدر عايشه . اى مردم على بر ابوبكر و عمر و عثمان طعن مى زند و نفرين مى كند و من به گوش خودم شنيدم كه پيامبر فرمود: كه شيطان از صداى پاى عمر و سايه او فرار مى كند و درباره عثمان فرمود:
ان الملائكة لتستحيى من عثمان
بدرستى كه ملائكه از عثمان حيا مى كنند. اين اخبار به على (ع ) رسيد و حضرت بعد از خطبه فرمودند:
العجب لطفاة اهل الشام حيث يقبلون قول عمر و يصدقونه
فرمودند عجب است از طاغيان شام كه قول عمروعاص را قبول و دروغهاى او را تصديق مى كنند در حالى كه رسول خدا(ص ) او را هفتاد مرتبه لعنت كردند و همچنين رفيق او معاويه را زيرا عمروعاص با قصيده هفتاد بيتى ، پيامبر خدا را ناسزا گفت و رسول خدا(ص ) سر مبارك را به سوى آسمان بلند كرد و گفت
اللهم العنه انت و ملائكتك بكل بيت تترى على عقبته الى يوم القيمة .
خدايا تو و به همراه ملائكه خود به تعداد هفتاد بيت شعرى را كه عمروعاص گفت او و نسل آينده اش را تا روز قيامت لعنت كن . و روزى كه ابراهيم فرزند پيامبر(ص ) فوت كرد، عمروعاص گفت :
ان محمدا قد صار ابتر لا عقب له
يعنى حضرت به خاطر داشتن پسر، وارث پسر و عقبه ندارد. و خداوند هم فرمود
ان شانئك هو الابتر
كه همانا دشمنان تو ابتر و دم بريده از ايمان هستند. روايتى است از شيخ فاضل ابوبكر محمد بن عبداللّه بن عزيز السّينى كه گفت مشايخ ائمه و فقهاى اجلاّى شيعه به اسانيد صحيحه روايت كرده اند كه چون على (ع ) از جنگ جمل برگشت ، معاويه نامه اى به حضرت نوشت كه بسم اللّه الرحمن الرحيم از بنده خدا پسر بنده خدا معاوية ابى سفيان به على ابن ابيطالب . امّا بعد بدرستى كه چيزى را پيروى كردى كه براى تو ضرر داشت و واگذاشتى چيزى را كه نفع آن به تو مى رسيد و مخالفت خدا و رسول كردى سپس به من خبر رسيد كه با حواريّين رسول خدا، طلحه و زبير و امّ البنين عايشه چگونه عمل كردى پس بحقّ خدا كه هر آينه به تو خواهم رسيد و تير شهابى را كه فرو نشاندى به سوى تو خواهم ريخت شهابى را كه فرو ننشاند آبها، حرارت آن را و بادها آنها را نجنباند و هرگاه از شهاب بيفتد فرو رود و اگر فرو افتاد نقب بزند و سوراخ نمايد و سپس شعله بكشد مغرور مشو به لشگرى كه دارى و استعدادهايى كه براى جنگ جمع آورى كرده اى . و چون نامه معاويه به حضرت رسيد آن را گشود و خواند سپس نامه اى به معاويه نوشت :
بسم اللّه الرحمن الرحيم از بنده خدا پسر بنده خدا پادشاه مؤ منان على پسر ابوطالب برادر رسول خدا و پسر عمو و وصىّ او و پدر حسنين و قاتل عمو و جد و دائى تو در روز بدر و شمشيرى كه آنان را به درك و اصل كرد هنوز در دست من است و با حمله اى كه به قوّت ساعد من بود و ثباتى كه از سينه من بود و قوتى كه از بازوى من بود و نصرتى كه از پروردگار من بود همچنا كه پيامبر آن قتل را دركف دست من قرار داد پس بحق خدا عوض نكردم پروردگار خودم را به خدائى ديگر و اين كنايه است يعنى تو مشرك شدى به خاطر عصيان از فرمان ولىّ خدا و از توحيد خارج شدى ولى من هرگز از خدايم دور نشدم ، و آن را با شمشير ديگر عوض نكردم . پس راءى تو به من رسيد و تو عصيان كردى و شيطان تو را به نادانى و سركشى وسوسه و مغرور كرد و بزودى آنهايى كه ظلم كردند بازگشت آنان به جهنم است

ـــــــــ---------ـــــــــــــــــ

شرط همکاری عمر عاص با معاویه

هشت روز تمام از آغاز جنگ خونین صفین می گذشت وحملات موضعی وحرکت ستونهای زرهی به صورت محدود نتیجه ای نبخشیده بود. امام علیه السلام در این اندیشه بود که چه کند که با کمترین ضایعه به هدف دست یابد، ومطمئن بود که نبردهای محدود جز ضایعه نتیجه دیگری ندارد. ازاین جهت، در پرتو ماه شب هشتم ماه صفر(شب چهارشنبه) یاران خود را با سخنان زیر مورد خطاب قرار داد:

سپاس خدای را که آنچه را شکست استوار نمی شود وآنچه را که استوار ساخت شکسته نخواهد شد. اگر می خواست، حتی دو نفر ازا ین امت یا از سایر خلایق اختلاف نمی کردند وبشری در امری از امور مربوط به او به نزاع بر نمی خاست وافراد مفضول، فضل افراد فاضل را منکر نمی شدند. تقدیر وسرنوشت، ما واین گروه رابه این نقطه کشاند ورو در روی هم قرار داد. همگی در چشم انداز شهود خدا ودر محضر او هستیم.اگر بخواهد در نزول عذاب تعجیل می کند تا ستمگر راتکذیب نماید وحق را آشکار سازد. او دنیا را خانه کردار وسرای آخرت را سرای پاداش قرار داده است تا بدکاران را به کردار بدشان کیفر، ونیکوکاران را به سبب کردار نیک آنان پاداش دهد. آگاه باشید که فردا، به خواست خدا، با دشمن روبرو می شوید. پس امشب بیشتر نماز بگزارید وبیشتر قرآن بخوانید واز خداوند پایداری وپیروزی بخواهید، وفردا با آنان با جدیت واحتیاط روبرو شوید ودر کار خود راستگو باشید.

امام علیه السلام این سخن را گفت ومجلس را ترک کرد. سپس سپاهیان امام همگی به سوی شمشیرها ونیزه ها وتیرهای خود رفتند وبه اصلاح سلاحهای خود پرداختند. (1)

امام علیه السلام در روز چهارشنبه هشتم ماه صفر فرمان داد که مردی در برابر شامیان بایستد وآمادگی مردم عراق را برای نبرد اعلام دارد.

معاویه نیز همچون امام علیه السلام به تنظیم سپاه خود پرداخت وآنها را به دسته های گوناگون تقسیم کرد. مردم حمص واردن وقنسرین جناحهای گوناگونی از سپاه او را تشکیل می دادند وحفظ جان معاویه را مردم شام به فرماندهی ضحاک بن قیس فهری بر عهده گرفتند ودور او را احاطه کردند تا از نفوذ دشمن به قلب لشکر، که جایگاه معاویه بود، جلوگیری کنند.

تنظیم سپاه به شکلی که انجام شده بود مورد پسند عمروعاص قرار نگرفت وخواست به معاویه در آرایش سپاه کمک کند. لذا او را به یاد پیمانی که با هم بسته بودند انداخت(که در صورت پیروزی، حکومت مصر از آن او باشد) وگفت:فرماندهی حمصیان را به من واگذار وابوالاعور را از آن برکنار کن. معاویه از پیشنهاد او خوشحال شد وفورا کسی را نزد فرمانده حمصیان فرستاد وپیغام داد که: عمروعاص در امور رزمی سابقه وتجربه ای دارد که من وتو نداریم. من او را به فرماندهی سواره نظام برگزیدم، لذا تو به منطقه ای دیگر برو.

عمروعاص، به امید حکومت مصر، دو فرزند خود عبد الله ومحمد را طلبید (2) وبنابر تجربه ونظر خود، سپاه را تنظیم کرد ودستور داد که زرهپوشان در مقدمه سپاه وبی زرهان در انتهای آن قرار گیرند.آن گاه به دو فرزند خود دستور داد که در میان صفوف گردش کنند ونظم وترتیب آنها را به دقت وارسی نمایند. حتی به این نیز اکتفا نکرد وخود در میان سپاه به راه افتاد ونظم آن را مورد بررسی قرار داد وهمچون معاویه در قلب سپاه بر فراز منبری قرار گرفت که حفاظت آن را یمنیها برعهده گرفتند وفرمان داد که هر کس آهنگ نزدیک شدن به منبر داشته باشد فورا او را بکشند. (3)

هرگاه انگیزه از نبرد، کسب قدرت وفرمانروایی باشد باید گروهی را برای حفاظت خود بگمارد، ولی اگر انگیزه وهدف معنوی باشد از کشته شدن خود در طریق هدف پروایی ندارد.لذا، نه تنها کسی حفاظت از امام علیه السلام را بر عهده نداشت، بلکه آن حضرت بر اسب شبرنگی سوار بود وفرمان می داد وسپاه را رهبری می کرد وبا نعره های جگر خراش خود لرزه بر اندام قهرمانان شام می انداخت وبا شمشیر برنده اش آنان را درو می کرد.

اختلاف در شیوه رهبری معلول اختلاف در انگیزه هاست.فرهنک شهادت طلبی زاییده ایمان به سرای آخرت واعتقاد به قانیت خویش است، در حالی که ترس ازمرگ وفدا کردن دیگران برای حفظ جان خویشتن زاییده دلبستگی به زندگی دنیا وانکار ماوراء ماده است. وشگفت اینجاست که فرزند عاص به این حقیقت اعتراف کرده ودر باره سپاه امام علیه السلام چنین گفت:

«فان هؤلاء جاؤوا بخطة بلغت السماء». یعنی: این گروه با هدفی آسمانی به میدان آمده اند وباکی از شهادت ندارند.

خیر خواهی ویاری فرزند عاص به معاویه از روی علاقه به او وبه طلب پیروزی او نبود، بلکه او در چهارچوب منافع خود علاقه به پیروزی او داشت ودر اظهار نظر ومشورت با معاویه، بهای آن را پیوسته به رخ او می کشید. مذاکره یاد شده در زیر، بیانگر این حقیقت است:

معاویه: هرجه زودتر به تنظیم صفوف سپاه بپرداز.

عمروعاص: به شرط اینکه حکومتم برای خودم باشد.

معاویه، از ترس اینکه مبادا عمروعاص، پس از امام، رقیب او شود، فورا پرسید: کدام حکومت؟ مگر غیر ازحکومت مصر، چیز دیگری می خواهی؟

عمروعاص، سیاستباز کهنه کار وسوداگر بی تقوا، ماسکی از تقوا بر چهره زد وگفت: آیا مصر می تواند عوض از بهشت باشد؟ آیا کشتن علی، بهایی مناسب برای عذاب دوزخ، که هرگر آرام نمی گیرد، خواهد بود؟

معاویه، از ترس اینکه سخن عمرو در میان سپاه منتشر گردد، با اصرار فوق العاده گفت:آرام، آرام، سخن تو را کسی نشنود.

باری، عمروعاص، به آرزوی حکومت مصر، رو به مردم شام کرد وگفت:

سربازان شام، صفهای خود رامرتب کنید وسرهای خود را به پروردگار خود عاریت دهید. از خدا کمک بگیرید وبا دشمن خدا ودشمن خود جهاد کنید. آنان را بکشید که خدا آنان را بکشد ونابود سازد. (4)

از آن طرف، چنان که گذشت، در آن روز امام علیه السلام اسبی طلبید وبرای او اسب شبرنگی آوردند که به سبب نیرویی که داشت پیوسته در حال جهش بود وبا دو دهنه کشیده می شد. امام علیه السلام زمام آن را به دست گرفت واین آیه را تلاوت کرد:

سبحان الذی سخر لنا هذا و ما کنا له مقرنین وانا الی ربنا لمنقلبون . (زخرف:13)

منزه است خدایی که این مرکب را برای ما مسخر ساخت وما را قدرت وتوانایی آن نبود، وهمگی به سوی خدا باز می گردیم.

آن گاه دست به دعا برداشت وگفت:

اللهم الیک نقلت الاقدام اتعبت الابدان و افضت القلوب و رفعت الایدی و شخصت الابصار... اللهم انا نشکوا الیک غیبة نبینا و کثرة عدونا وتشتت اهوائنا. ربنا افتح بیننا و بین قومنا بالحق وانت خیر الفاتحین. (5)

خدایا، به سوی تو گامها برداشته می شود وبدنها به رنج می افتد ودلها متوجه می گردد ودستها بلند می شود وچشمها باز می گردد... خدایا، ما شکوه غیبت پیامبرمان وفزونی دشمنان وپراکندگی خواستهایمان را به درگاه تو می آوریم. خدایا، میان ما واین قوم به حق داوری کن، که تو بهترین داورها هستی.

سرانجام در روز چهارشنبه هشتم ماه صفر حمله سرتاسری آغاز شد و از اول بامداد تاشب ادامه داشت وطرفین بدون دستیابی به پیروزی به اردوگاههای خود بازگشتند.

در روز پنجشنبه، امام علیه السلام نماز صبح را در تاریکی بجا آورد وآن گاه، پس از خواندن دعایی، خود حمله را آغاز کرد ویاران او نیز از هر طرف به نبرد پرداختند. (6)

بخشی از دعای امام قبل از حمله این بود:

ان اظهرتنا علی عدونا فجنبنا الغی و سددنا للحق، و ان اظهرتهم علینا فارزقنا الشهادة و اعصم بقیة اصحابی من الفتنة. (7)

پروردگارا! اگر ما را بر دشمن خود پیروز فرمودی ما را از ستم بازدار وگامهایمان را برای حق استوار گردان. واگر آنان بر ما پیروز شدند شهادت را نصیب ما فرما وباقیمانده یارانم را از فتنه حفظ کن.

خطابه های آتشین سران سپاه امام (ع)

سخنرانیهای سران وشخصیتهای بزرگ هر سپاه نقش تبلیغی بزرگی ایفا می کرد. چه بسا خطابه ای یک سپاه را از جای برمی کند ومقدمات پیروزی را فراهم می ساخت. از این جهت، در روز پنجشنبه نهم ماه صفر، دومین روز حمله همگانی، شخصیتهای بزرگی در سپاه امام علیه السلام به سخن پرداختند. غیر از امام بزرگانی مانند عبد الله بن بدیل، (8) سعید بن قیس (9) (در منطقه ناصرین) ومالک اشتر (10) سخن گفتند وهرکدام،با منطق خاصی،سپاه امام را بر یورش به دشمن شامی تحریک کردند. در این میان حوادثی نیز رخ داد که برخی از آنها را یاد آور می شویم.

1- چه کسی این قرآن را به دست می گیرد؟

علی علیه السلام پیش از آنکه نبرد را آغاز کند، برای اتمام حجت، رو به سربازان خود کرد وگفت: کیست که این قرآن را بگیرد وشامیان را به آن دعوت کند؟

در این هنگام جوانی به نام سعید برخاست واعلام آمادگی کرد. امام علیه السلام بار دیگر سخن خود راتکرار کرد وباز همان جوان از جای برخاست وگفت: من ای امیر مؤمنان. آن گاه علی علیه السلام قرآن را به او سپرد واو نیز به سوی سپاه معاویه حرکت کرد وآنان را به کتاب خدا وعمل به آن دعوت کرد، ولی طولی نکشید که به وسیله دشمن از پای در آمد. (11)

پی نوشتها:

1- وقعه صفین،ص 225،شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 5،ص 182;تاریخ طبری،ج 3،جزء6، صص 7و8; کامل ابن اثیر، ج 3، ص 150.

2- به خاطر بیاورید که این دو فرزند عمرو عاص زاهد نمایانی بودند که در آغاز کار پدر را از آلودگی به حمایت از فرزند «ابوسفیان » باز می داشتند ولی حالا صمیمیترین یار ویاور او هستند! این جریان ما را به یاد مثلی می اندازد که در زبان عربی وفارسی رایج است که:«هل تلد الحیة الا الحیة؟» (عاقبت گرگ زاده گرگ شود گرچه با آدمی بزرگ شود).

3- وقعه صفین، ص 226; شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 5، ص 182.

4- وقعه صفین، ص 237; شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 5، صص 189و190.

5- وقعه صفین، صص 230 و231; شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 5، ص 176.

6- تاریخ طبری، ج 3، جزء6، ص 8; کامل ابن اثیر، ج 3، ص 151.

7- وقعه صفین، ص 232.

8- وقعه صفین، ص 234; شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 5، ص 186.

9- وقعه صفین، ص 347; شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 5، ص 188.

10- وقعه صفین، صص 241-239; شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 5، صص 191- 190.

11- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 5، ص 196; وقعه صفین، ص 244.

+   89/02/04     محمد جواد  |